داریم راه میریم...داره در مورد انسیه حرف میزنه.
بعد یدفعه رو مکنه به آسمون و میگه:
خدایا من و زن ِ هرکی میخوای بکنی،بکن.فقط یه زندگی با عشق بهم بده...
عادت،که آدم به سگش هم عادت میکنه.
میگه:
آدم زن کسی نمیشه که خیلی دوسش داره.
میگه:
مشاور دانشگاهمون میگفت با کسی ازدواج کن که عاشقش نباشی.
میگه:
بعد از ازدواج برای مردا خیلی چیزا عادی میشه،خیلی.
.
.
.
راست میگه.نه؟